|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 20:7 توسط علی اصغر ابراهیمی وینیچه
|
|
||
|
|
|
|
|
صبحدم پنجره ای باز شد از نو به سحر پر تکان داد پرستو و پرید از قفس تنگ به در و تنش را که هنوز بوی شب بو میداد و پر از تازگی باران بود داد در دست نسیم و به او گفت مرا با خود از این شهر ببر . . به کجا ؟ به نمی دانم شهر ! به ندانم آباد ! به همان جا که هنوز عطر مادر دارد ، به همان شهر که مانده است مرا ماترک از مال پدر . . و نسیم ، بست چشمانش را و تورا برد به آن دشت که در حاشیه اش یک نفر تار به دست غزل مرده بدم زنده شدم را می خواند با همان لحن که مولانا داشت با همان زیر و زبر باغ نارنج هنوز بوی حافظ می داد عطر سعدی به هوا می بخشید به همان شهر که هر کوزه آن می طراود خیام ، می طراود عطار به همان آبادی که پر از فردوسی است و هنوز لهجه مردم آن پارسی است و همه ، به همان لهجه زیبای دری از شما می پرسند ، تازه از راه رسیده چه خبر ؟ خوش گذشته است سفر ؟ و تو آرام تر از یک شبنم می چکی بر تن خاک و نسیم می برد بوی تو را شهر به شهر آخرین لحظه تو زیبا باد روی این خاک پر از در و گهر
همسفر .......... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:14 توسط علی اصغر ابراهیمی وینیچه
|
|
||
|
|
|
|
|
برای من که گاهی شعر مینویسم و بیشتر از احساسم دستور می گیرم تا عقلم بعضی شخصیت ها حتی امروز که به خاطر وضعیت موجود اجتماع در حال رنگ باختن هستند بسیار پر رنگ تر از اونند که رنگ ببازند
حسین برای من چهره اسطوره ایست که به قیمت همه چیزش پا از عقیده بر حقی که داشت عقب نکشید و من که خوب میدانم معنی حقیقت آن چیزی است که باید باشد و واقعیت آن چیزی است که هست و امروز که خیلی از واقعیت ها هرچند نادرست آن قدر هنجارند که زشتی خود را از دست داده اند فکر نمی کنم که لازم باشد برای دوست داشتن حسین خجالت بکشم با اینکه خیلی ها این طوری هستند برای من دوست داشتن حسین آن گونه است که دوست داشتن او برای خسرو گل سرخی ـ مردی که متن آخرین دفاعیاتش قبل از اعدام دفاع از آرمان حسین به عنوان یک انسان و به خاطر پایداری اش در مقابل ظلم بود مردی که بر خلاف من خدا را هم زیاد قبول نداشت و به اصالت انسان معتقد تر بود تا قدرت خدا ..... به هر حال حسین وقتی قیام کرد که دینداران به نام دین خدا کاخ می ساختند و به حکم کتاب خدا خون بی گناهان را می ریختند و دین ابزاری بود برایشان تا نطفه هر فریادی را در گلو بکشند و هر مقاومتی را با حکم قاضی شرعی به مرگ محکوم کنند آنهایی که به نام دین حکومت میکردند و سجاده هایشان همیشه روبروی قبله گسترده بود و حسینی که فرع دین را رها کرد تا اصل دین را حفظ کند - مردی که احرام را شکست تا اسلام را نجات دهد - تقدیم به حسین
رفت تا آب همان آب بماند آری چشم ها خسته و بی تاب بماند آری رفت تا اینکه به دریا برسد چشمه و باز بوی گندیده به مرداب بماند آری رفت تا منظره سرخ شهادت همه روز پیش چشم همه در قاب بماند آری رفت تا روز قیامت دل خورشید کُشان شرمگین از رخ مهتاب بماند آری رفت تا آخر این پرده غمناک فقط بر تن زخمی مضراب بماند آری رفت تا حسرت تکرار همان نیم نماز تا ابد بر دل محراب بماند آری مانده در خاطره رود هنوز آنکه کسی رفت تا آب همان آب بماند آری |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:43 توسط علی اصغر ابراهیمی وینیچه
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقت بود فکرم مشغول نوشتن یک شعر تازه شده بود تا سرانجام به اتمام رسید و تقریبا میشه گفت یک شعر تلفیقی از کهنه و نو است البته به عنوان تجربه اول کم و کاستی هایی هم خواهد داشت به هر حال ...
شب طی شد و از من همین ها مانده بر جای خاکستر سیگار و ظرف خالی چای من زیر بارانی ترین ابر بهارم با موج گیسویت برایم چتر بگشای باغ و گلستان آرزوی تازه ای نیست بنمای رخ ، بنمای رخ ، بنمای ، بنمای بگشای لب تا قند از کامت بریزد ای طوطی شیرین لب شوخ شکر خای تلفیق نو با کهنه گاهی نیز گیراست مثل شراب کهنه در نوروز نو پای از بوی جوی مولیان در خاطرم هست تا آی ای ساحل نشینان ، آی آهای گفتند و ما گفتیم و فردا نیز گویند باز آی در این خلوت دلگیر ، باز آی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:29 توسط علی اصغر ابراهیمی وینیچه
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی وقت ها فکر میکنم ما اگر نیاکانی چنین بزرگوار نداشتیم به چه حال و روزی بودیم حالا که اینطوریم وای به حال اون روز بگذریم من فقط میخواستم ادای دین کرده باشم به نیای بزرگوارم کورش که حتی تاریخ نویسانی که دشمنان قسم خورده ما بودند هم نتوانسته اند کلامی در بدی او بنویسند افرادی چون گزنفون و هرودوت مردی که به راستی نظیر او را تاریخ به چشم ندیده و نخواهد دید انسانی مترقی در عصری که انسان بهایی نداشت و او انسان را بها داد و او را گرامی داشت. و مردی که تاریخ اگر دوباره تکرار می شد بشر زندگی اش را بر منش و روش او می ساخت تا به رستگاری دست یابد . باری با گفته هایی از او به پایان می برم و این روزها را به همه ایران دوستان و انسان دوستان در جهان تبریک می گویم ... شهریاری که نمی داند شب مردمانش چگونه به صبح میرسد گورکن پیری است که دل به دفن داناییخوش کرده است .... دستهایی که خدمت میکنند از لب هایی که دعا میکنند مقدس ترند ..... مردمانی که راحت طلبند و از مرگ میترسند محکوم به تحمل حاکمان زور گو هستند ..... دستور دادم که مرا بدون مومیایی و تابوت به خاک بسپارند تا اعضای من خاک ایران را تشکیل دهند
روانش شاد و سرزمینش رها و آزاد باد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:36 توسط علی اصغر ابراهیمی وینیچه
|
|
||